تو را با غیر میبینم صـــــدایم در نمی اید
دلم میسوزد و کاری زدستم بر نمی اید
نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غـــــــــــــــــم سر نمی اید
چه سود از شرح این دیوانگیها بیقراریهـــا
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی اید
توانم گفت مستم میکنی با یک نگه اما
حبیبا درد هجرانت بگفتن در نمـــــی اید
منه بر گردن دل بیش از این طرق جفا کاری
که این دیوانه گر عاشق شود دیگر نمی اید
دلم در دوریت خون شد بیا و اشک چشمم ببین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافـــــــر نمی اید

چه تلخ میگذرد بی تو لحظه های تباهم
چه عاشقانه چه غمگین به راه مانده نگاهم
به عطر ناب تو آغشته قطره قطره اشکم
شکفته طرح تو از برگ برگ دفتر آهم
پس از تو قاصد مرگ است لحظه لحظه وجودم
پس از تو مرز سقوط است در ادامه راهم
غرور زخمیم اینک نشسته بر سر راهت
چکیده رنگ نگاهت به سرنوشت سیاهم
نشسته سایه حسرت به واژه واژه شعرم
چو بار خاطره بر شانه های عمر تباهم
تو نیستی و شب این بی ستاره، ساکت و سنگین
کشیده پرده غم بر دریچه نگاهم
شکسته پیچک، زانوی سوگ در بغلم
کجاست ساقه نیلوفری که بود پناهم
چه انتظاری آه کز غم غربت
غروب می وزد از چشم های مانده به راهم
میان ما پل پیغام بود و بوسه کجایی؟
که سیل فاصله جاریست در مسیر نگاهم
به سوگ خود نشستم و لحظه لحظه شکستم
چه بود جز به تو دل بستن ای امید نگاهم

و مردان و زنان با ایمان دوستان یكدیگرند كه به كارهاى پسندیده وا مىدارند و از كارهاى ناپسند باز مىدارند و نماز را بر پا مىكنند و زكات مىدهند و از خدا و پیامبرش فرمان مىبرند آنانند كه خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد كه خدا توانا و حكیم است
سوره توبه آیه ی 71
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سکوت
که گره های ترک خورده ی عشق
روی تابوت زمان نقش شدند
من نتوانستم که گره ها را باز کنم
چون مرا در قفس دیگری از عشق بینداخت به دام
و تو آزاد و رها ، در تپش پنجره ها غرق شدی ، رنگ تقصیر نداشت
دست خلاق هنرمند جهان قصه ی ما را روی یک بام کشید

بازیچه ی شبهای من
امشب چرا غرق غمی ؟
از من جدایی رو نخواه
وقتی اسیر قلبمی
از من جدایی رو نخواه
وقتی که با تو ، ما شدم
وقتی که مرز عشق من
جا میشه از تو ، تا خودم
.
.
.
به لب های تو می سازم کلامی
سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی
به
آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او
اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر
فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و
رو ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی
چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
-آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .
;">آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست
داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت
بکاهد .
پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .
-می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .
->دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .
l;آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
تا خون ایرانی هست در تنم
پای بیگانه قطع است از وطنم
گوش كن، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یكدست، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل،ماه را می شنوند.
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
گوش كن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریكی نیست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بیا.
و یا تا جایی، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشنید با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است
سهراب سپهری

كفش های طلایی
تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه
كریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت
پول هدایایی كه خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم.
جلوی من دو بچه كوچك، پسری 5 ساله و دختری كوچكتر ایستاده بودند.
پسرك لباس مندرسی بر تن داشت، كفشهایش پاره بود و چند اسكناس را در دستهایش می فشرد.
لباسهای دخترك هم دست كمی از مال برادرش نداشت ولی یك جفت كفش نو در دست
داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترك آهسته كفشها را روی پیشخوان گذاشت، چنان
رفتار می كرد كه انگار گنجینه ای پرارزش را در دست دارد. ..
صندوقدار قیمت كفشها را گفت: 6 دلار. .
پسرك پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو كرد به خواهرش و گفت: فكر می كنم باید كفشها را بگذاری سر جایش....
دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض كرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟!
پسرك جواب داد: گریه نكن، شاید فردا بتوانیم پول كفشها را دربیاوریم.
من كه شاهد ماجرا بودم، به سرعت سه دلار از كیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترك دو بازوی كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادی گفت: متشكرم خانم... متشكرم خانم. ..
به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود كه گفتی پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟!
پسرك جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عید به بهشت بره....
دخترك ادامه داد: معلم دینی ما گفته كه رنگ خیابانهای بهشت طلایی است، به
نظر شما اگر مامان با این كفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه، خوشگل
نمی شه؟!
چشمانم پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان دخترك نگاه می كردم، گفتم: چرا
عزیزم، حق با توست... مطمئنم كه مامان شما با این كفشها تو بهشت خیلی قشنگ
میشه
ورنه برکشته تو گریه روا نیست مرا
![]()

به
جز دستهای پر قدرت تو راهی نیست که قلب پر از فراموش من از نام پر از حیاط
تو آکنده شود و می دانم ، می دانم مهربانی تو را آن قدرت هست که قلبم را
چنان وسعتی بخشد که از محبت تو سیراب شود.
آقای من کرم کن و بر من بتاب ...
مهدی جان !
دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود. جمعه ها
دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت دوباره مثل صدها سال دیگری که خون
گریسته است اشک سرخ می بارد به خود می گویم :
" آقایم باز هم نیامد....."
درست جمعه ها ، وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت مثل لاله ای که زیر پا
لگد شود چروکیده و رنجیده می شود با خود می گویم ایت درد عاقبت مرا خواهد
کشت ، و بعد به خود نهیب می زنم که
** او خواهد آمد **

ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد !
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند و به کاغذها همنشینی با شعر ها را عطا فرمودی !
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل
روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند ! یک روز دروازه های ابدیت را به
روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم !
ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند !
ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند ! روح
مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار !
ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری !
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم !
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت میبری !
دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست !
روزگاری همره موج سبکبال خیال
می گذشتم از کران آرزوهای محال
می دویدم می دویدم چون غزالی تیز پا
تا شدم گم در حریم آن دل بی انتها
عاقبت من کوچه بیگانگی را یافتم
یافتم بیگانگی را زندگی را باختم

دیگر دل شکسته راهی به تو ندارد
این ساز دل شکسته سوزی ز تو ندارد
دیگر نشان ز این عشق من پیش خود ندارم
دیگر تو را در این دل من پیش خود ندارم
می پرسم از دل خود شاید تو را بیابم
شاید تو را در این دل من پیش خود بیابم
رفتی تو از دل من دیگر تو را نخواهم
دیگر منم دل من دیگر تو را نخواهم
زین پس ز تو دل من دیگر نشان نگیرم
دیگر در این دل خود یادی ز تو نگیرم

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخمها را دوست دارم، اینها خراشهای عشق مادرم هستند». *گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس، خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند ......
ای با سابقه ترین عشق برای دل من و ای زیباترین خیال این دل رویایی من
امشب عاشقانه یا عاقلانه نمی دانم
ولی عجیب در هوای توام ، شاید امشب برای تو تنگ شده ، دلم را می گویم
ای زیباتر از هرچه سروده ام و ای نگاه جاودانه تو در درون دل من
حالا که نیستی با این چند سطر جان می گیرد قلم تنهایی من
نگاه تو برای من پر از سخن بود
و سخن من برای نگاه تو بی معنا
نمی دانم مقصر نگاه تو بود
یا سخن من
اما این عشق پدید آمد بدون اینکه پیدا شود
مقصر را می گویم...!!!
(A.E)
باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم
من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم
………………………..
همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت
این یار قدیمی چه وفایــی دارد
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .
یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .
یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .
یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که که دلی نو بخرم .
یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .
یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .
یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .
یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .
یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .
یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .