عشقانه ها

با سلا م امیدوارم لحظالت خوبی در این وبلاگ داشته باشید 

آدرس سایت 

 

ela86.com


ela86.com


ela86.com

 

ela86.mihanblog.com




نوشته شده در تاریخ شنبه 19 آذر 1390 توسط ali ebrahimi

تو را با غیر میبینم صـــــدایم در نمی اید
دلم میسوزد و کاری زدستم بر نمی اید

نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غـــــــــــــــــم سر نمی اید

چه سود از شرح این دیوانگیها بیقراریهـــا
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی اید

توانم گفت مستم میکنی با یک نگه اما
حبیبا درد هجرانت بگفتن در نمـــــی اید

منه بر گردن دل بیش از این طرق جفا کاری
که این دیوانه گر عاشق شود دیگر نمی اید

دلم در دوریت خون شد بیا و اشک چشمم ببین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافـــــــر نمی اید 


طبقه بندی: عاشقانه ها،  دلنوشته، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط ali ebrahimi
برای گردش در مرکز پورتلند روز زیبایی بود.ما گروهی وکیل بودیم که روز تعطیل می خواستیم خوش باشیم.هوا برای پیک نیک بسیار خوب بود؛بنابراین هنگام ناهار به طرف پارک کوچکی رفتیم.چون سلیقه های متفاوتی داشتیم،تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم.قرار شد هرکس هر چه می خواهد بخرد و چند دقیقه بعد روی چمن ها همدیگر را ببینیم.
وقتی دوستم،راب،به طرف دکه ی هات داگ فروشی رفت،تصمیم گرفتم همراهش بروم.فروشنده ساندویچ را طبق خواسته ی راب درست کرد.اما وقتی راب خواست پول غذا را بپردازد،هر دو تعجب کردیم.
فروشنده گفت:«من امروز خیلی خوشحال هستم.لازم نیست پول بدهید.این غذا هدیه من به شماست.»
تشکر کردیم،نزد دوستان مان رفتیم و مشغول خوردن غذا شدیم.همان طور که غذا می خوردیم و حرف می زدیم،متوجه مردی شدم که تنها در نزدیکی ما نشسته بود و نگاه مان می کرد.معلوم بود مدت هاست حمام نرفته است.فکر کردم مرد آواره ای است و توجهی به او نکردم.
غذای مان تمام شد و به راه افتادیم.اما وقتی من و راب به طرف سطل زباله رفتیم تا کیسه مان را در آن بیندازیم،صدایی به من گفت:«داخل سطل غذا هست؟»
صدای همان مردی بود که نگاه مان می کرد.نمی دانستم چه بگویم.«نه،تمام غذاها را خوردیم.»
«اوه.»
این تنها چیزی بود که او گفت،بی آنکه احساس شرمساری کند.او گرسنه بود و گویی به این سوال عادت داشت.
احساس بدی داشتم،اما نمی دانستم چه کار کنم.راب گفت:«الان برمی گردم،یک دقیقه صبر کنید.»و بعد دور شد.
با کنجکاوی دیدم که راب به طرف دکه ی هات داگ فروشی رفت.فهمیدم می خواهد چه کار کند.او ساندویچی خرید و آن را به مرد گرسنه داد.
راب وقتی برگشت به من گفت:«من محبتی را که فروشنده به من کرده بود،به کس دیگری منتقل کردم.»
آن روز فهمیدم که چگونه با بخشش و سخاوت،می توان به دیگران نیز بخشیدن را آموخت. 

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط ali ebrahimi
روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد.
استاد گفت:خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:
-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل.
استاد ادامه داد:همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم:تلاش برای فرار از زندگی. 

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط ali ebrahimi

چه تلخ میگذرد بی تو لحظه های تباهم
چه عاشقانه چه غمگین به راه مانده نگاهم
به عطر ناب تو آغشته قطره قطره اشکم
شکفته طرح تو از برگ برگ دفتر آهم
پس از تو قاصد مرگ است لحظه لحظه وجودم
پس از تو مرز سقوط است در ادامه راهم
غرور زخمیم اینک نشسته بر سر راهت
چکیده رنگ نگاهت به سرنوشت سیاهم
نشسته سایه حسرت به واژه واژه شعرم
چو بار خاطره بر شانه های عمر تباهم
تو نیستی و شب این بی ستاره، ساکت و سنگین
کشیده پرده غم بر دریچه نگاهم
شکسته پیچک، زانوی سوگ در بغلم
کجاست ساقه نیلوفری که بود پناهم
چه انتظاری آه کز غم غربت
غروب می وزد از چشم های مانده به راهم
میان ما پل پیغام بود و بوسه کجایی؟
که سیل فاصله جاریست در مسیر نگاهم
به سوگ خود نشستم و لحظه لحظه شکستم
چه بود جز به تو دل بستن ای امید نگاهم 


طبقه بندی: عاشقانه ها،  دلنوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط ali ebrahimi

و مردان و زنان با ایمان دوستان یكدیگرند كه به كارهاى پسندیده وا مى‏دارند و از كارهاى ناپسند باز مى‏دارند و نماز را بر پا مى‏كنند و زكات مى‏دهند و از خدا و پیامبرش فرمان مى‏برند آنانند كه خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد كه خدا توانا و حكیم است

سوره توبه آیه ی 71


طبقه بندی: مذهبی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط ali ebrahimi
فتعلی شاه روزی میان دو تن از ملکه های خود یکی به نام جهان و دیگری بنام حیات نشسته بود ، شاه این شعر را خواند :
نشسته ام به میان دو دلبر و دو دلم
که را به مهر ببندم در این میان خجلم
جهان گفت: تو پادشاه جهانی ، جهان تورا باید.
حیات گفت: اگر حیات نباشد جهان چه کارآید.
یکی دیگر از زنان حرمسرا در پشت در، جریان را شنید نام آن زن بقا بود گفت:
حیات و جهان هر دوشان بی وفاست
بقارا طلب کن که آخر بقاست

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط ali ebrahimi

رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سکوت
که گره های ترک خورده ی عشق
روی تابوت زمان نقش شدند
من نتوانستم که گره ها را باز کنم
چون مرا در قفس دیگری از عشق بینداخت به دام
و تو آزاد و رها ، در تپش پنجره ها غرق شدی ، رنگ تقصیر نداشت
دست خلاق هنرمند جهان قصه ی ما را روی یک بام کشید 


طبقه بندی: عاشقانه ها،  دلنوشته، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi

بازیچه ی شبهای من
امشب چرا غرق غمی ؟
از من جدایی رو نخواه
وقتی اسیر قلبمی
از من جدایی رو نخواه
وقتی که با تو ، ما شدم
وقتی که مرز عشق من
 جا میشه از تو ، تا خودم

.

.

.

به لب های تو می سازم کلامی
سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi

به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
-آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت . 
;">آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .
پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم . 
-می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم . 
->دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد . 
l;آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند . 

تا خون ایرانی هست در تنم 

پای بیگانه قطع است از وطنم


طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi

 گوش كن، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یكدست، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل،‌ماه را می شنوند.
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
گوش كن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریكی نیست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بیا.
و یا تا جایی، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشنید با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است

سهراب سپهری


طبقه بندی: دلنوشته،  عاشقانه ها، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi

كفش های طلایی

تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه كریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی كه خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم.
جلوی من دو بچه كوچك، پسری 5 ساله و دختری كوچكتر ایستاده بودند.
پسرك لباس مندرسی بر تن داشت، كفشهایش پاره بود و چند اسكناس را در دستهایش می فشرد.
لباسهای دخترك هم دست كمی از مال برادرش نداشت ولی یك جفت كفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترك آهسته كفشها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار می كرد كه انگار گنجینه ای پرارزش را در دست دارد. ..
صندوقدار قیمت كفشها را گفت: 6 دلار. .
پسرك پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو كرد به خواهرش و گفت: فكر می كنم باید كفشها را بگذاری سر جایش....
دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض كرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟!
پسرك جواب داد: گریه نكن، شاید فردا بتوانیم پول كفشها را دربیاوریم.
من كه شاهد ماجرا بودم، به سرعت سه دلار از كیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترك دو بازوی كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادی گفت: متشكرم خانم... متشكرم خانم. ..
به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود كه گفتی پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟!
پسرك جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عید به بهشت بره....
دخترك ادامه داد: معلم دینی ما گفته كه رنگ خیابانهای بهشت طلایی است، به نظر شما اگر مامان با این كفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه، خوشگل نمی شه؟!
چشمانم پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان دخترك نگاه می كردم، گفتم: چرا عزیزم، حق با توست... مطمئنم كه مامان شما با این كفشها تو بهشت خیلی قشنگ میشه  


طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi
یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد که این گونه توانی است مرا

نه زخون گریه آن زخم ، گزیری ست تو را
نه از این گریه یکریز ، امانی است مرا

باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟
باز برگردش چشم تو گمانی است مرا

چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلی هیچ نشانی است مرا

گو بسوزد تنه خشک مرا غم ، که به کف
برگ و باری نبود دیر زمانی است مرا

عرق شرم دلم بود که از چشمم ریخت!

 ورنه برکشته تو گریه روا نیست مرا



طبقه بندی: دلنوشته،  عاشقانه ها، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi
  كسى از خدا گنج بى‏رنج خواست . بسى التجا كرد و دعا خواند و اشك ریخت. شبى در خواب دید كه فرشته‏اى به او مى‏گوید: ((فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق كن . تیرى در كمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است . ))
 از خواب برخاست و چنان كرد كه در خواب دیده بود؛ اما گنجى نیافت. خبر به پادشاه رسید . او نیز تیراندازانى گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها مى‏افتاد، مى‏كندند؛ باز گنجى یافت نشد.
 مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید كه (( پس از عمرى، مرا گنجى نمودى، اما باز ندادى . گنج نیافتم و رسواى شهر نیز شدم .)) خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید .
 گفت: آنچه گفتى به جا آوردم، اما گنج نیافتم.
 فرشته گفت: (( نه؛ آنچه ما گفتیم به جا نیاوردى . آنچه خود پنداشتى، كردى . ما گفتیم كه تیر در كمان بگذار، نگفتیم كمان را بكش . اگر تیر در كمان مى‏گذاشتى و رها مى‏كردى، تیر پیش پاى تو مى‏افتاد و تو گنج را زیر پاى خود مى‏یافتى .))
 صبح برخاست و این بار همان كرد كه در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست كه هر چه از خیر و نیكى است، نزدیك است و مردمان بى‏سبب به راه‏هاى دور مى‏روند تا خیرى كسب كنند یا توشه‏اى براى آخرت بیندوزند  

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi
ای یوسـف زهرا در دل های ما نه هفت سال ، که عمـری است خشک سالی می راند.
 در این دل های خشکیده، نه گل محبتی می روید، نه شکوفه حضوری به بار می نشیند
 و نه شقایق وصالی می شکفد.
 آن چه این دل قحطی زده را از نعمـت و خـرمی، سرشار میـکند، سرانگشت تدبیر شماست.
 بـیا و بر دل های مـا حکومت کن، که این دیار جز به تـدبیر شما به سـامان نمیرسد.
 خوشا حال آنان که چشم به راه خوبی ها نشسته اند!
 چه بزرگ است پاداش آنان که به انتظار موعود جهانی روزگار می گذرانند
 و چه شکوهمند است رتبه و مقام آنان که منتظر حقیقی قائم آل محمد (ص ) هستند.
 پروردگارا ! مهر یوسف را در دل عزیز مصر و همسرش نشاندی،
 مهر یوسف زهرا را نیز تو در دل ما بنشان.
 عشقی ده جانسوز که از سوز آن، جهانی بسوزد و از آن سوزش،
 شعله ای فراهم آید تا چراغ راه مشتاقان گردد...!



طبقه بندی: مذهبی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط ali ebrahimi

به جز دستهای پر قدرت تو راهی نیست که قلب پر از فراموش من از نام پر از حیاط تو آکنده شود و می دانم ، می دانم مهربانی تو را آن قدرت هست که قلبم را چنان وسعتی بخشد که از محبت تو سیراب شود.
آقای من کرم کن و بر من بتاب ...
مهدی جان !
دردهای زیادی است که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج می شود. جمعه ها دم غروب وقتی آسمان از اندوه نیامدنت دوباره مثل صدها سال دیگری که خون گریسته است اشک سرخ می بارد به خود می گویم :
" آقایم باز هم نیامد....."

درست جمعه ها ، وقتی قلبم و قلب همه از تنگی فراغت مثل لاله ای که زیر پا لگد شود چروکیده و رنجیده می شود با خود می گویم ایت درد عاقبت مرا خواهد کشت ، و بعد به خود نهیب می زنم که

** او خواهد آمد ** 


طبقه بندی: دلنوشته،  مذهبی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi

ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد !
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند و به کاغذها همنشینی با شعر ها را عطا فرمودی !
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند ! یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم !
ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند !
ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند ! روح 
مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار !
ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری !
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم !
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت میبری !

دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست !


طبقه بندی: مذهبی،  نیایش ها، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi

روزگاری همره موج سبکبال خیال
می گذشتم از کران آرزوهای محال
می دویدم می دویدم چون غزالی تیز پا
تا شدم گم در حریم آن دل بی انتها
عاقبت من کوچه بیگانگی را یافتم
یافتم بیگانگی را زندگی را باختم 


طبقه بندی: عاشقانه ها، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi

دیگر دل شکسته راهی به تو ندارد
این ساز دل شکسته سوزی ز تو ندارد
دیگر نشان ز این عشق من پیش خود ندارم
دیگر تو را در این دل من پیش خود ندارم
می پرسم از دل خود شاید تو را بیابم
شاید تو را در این دل من پیش خود بیابم
رفتی تو از دل من دیگر تو را نخواهم
دیگر منم دل من دیگر تو را نخواهم
زین پس ز تو دل من دیگر نشان نگیرم
دیگر در این دل خود یادی ز تو نگیرم


طبقه بندی: عاشقانه ها، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….
 چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم‌ها را دوست دارم، اینها خراش‌های عشق مادرم هستند». *گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند ......


طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi

ای با سابقه ترین عشق برای دل من و ای زیباترین خیال این دل رویایی من

   امشب عاشقانه یا عاقلانه نمی دانم

      ولی عجیب در هوای توام ، شاید امشب برای تو تنگ شده ، دلم را می گویم 

         ای زیباتر از هرچه سروده ام و ای نگاه جاودانه تو در درون دل من

            حالا که نیستی با این چند سطر جان می گیرد قلم تنهایی من 

               نگاه تو برای من پر از سخن بود

                  و سخن من برای نگاه تو بی معنا

                     نمی دانم مقصر نگاه تو بود 

                        یا سخن من 

                           اما این عشق پدید آمد بدون اینکه پیدا شود

                              مقصر را می گویم...!!!

                                           (A.E)


طبقه بندی: عاشقانه ها، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط ali ebrahimi
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

حسین پناهی


طبقه بندی: عاشقانه ها،  دلنوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط ali ebrahimi
روانپزشک معروفى در یک مهمانى شرکت کرده بود. بعد از شام که همه مهمانها دور هم نشسته بودند و صحبتمى کردند، صاحب خانه از دکتر روانپزشک پرسید: دکتر! شما از کجا مى فهمید که یکنفر از نظر ذهنى آدم نرمالى هست یا نه؟
دکتر گفت: کار سختى نیست. یک سوال آسان که همه به سادگى جواب مى دهند را ازش مى پرسیم. اگر در جواب دادنش دچار مشکل شد، شک مى کنیم که ممکن است از نظر ذهنى مشکل داشته باشد.
صاحب خانه پرسید: چه جور سوالی؟
روانپزشک گفت: مثلاً ازش مى پرسیم کاپیتان کوک سه بار با کشتى به دور دنیا مسافرت کرد و در یکى از این سفرها مرد. در سفر چندم این اتفاق افتاد؟
صاحب خانه کمى فکر کرد و در حالى که لبخندى عصبى بر لب داشت گفت: دکتر! میشه یک سوال دیگه مثال بزنید؟ من اصلاً اطلاعات تاریخى ام خوب نیست.

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط ali ebrahimi
شخصی به حضور علی علیه السلام آمد و گفت:من از فاصله ی هفتاد فرسخی به حضور شما آمده ام،برای این که هفت سئوال از شما بپرسم. 

حضرت علی علیه السلام فرمود:آن چه می خواهی بپرس.
 او هفت سئوال خود را چنین مطرح کرد: 
چه چیز بزرگتر از آسمان ها است؟
چه چیز وسیع تر از زمین ها است؟
چه شخصی ضعیف تر از یتیم می باشد؟
چه چیز داغ تر و سوزنده تر از آتش است؟
چه چیز سردتر از زَمهریر است؟
چه چیز بی نیازتر از دریای پهناور است؟
چه چیز سخت تر از سنگ است؟ 

امام علی علیه السلام در پاسخ سئوالات فوق فرمودند: 
بزرگتر از آسمان«بهتان» و تهمت زدن به انسان پاک است.
وسیعتر از زمین،«حق» است.
ضعیفتر از یتیم، نمّامی و سخن چینی است(که دلیل ضعف نمّام) می باشد.
داغتر و سوزنده تر از آتش،«حرص» است.
سردتر از زَمهریر، دست نیاز به سوی بخیل دراز کردن است.
بی نیازتر از دریا، انسان قانع(او اهل قناعت) است.
سخت از سنگ،قلب کافر می باشد. 


منبع: لئالی الاخبار، ج 5 ، ص 245 

طبقه بندی: سخنان بزرگان، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط ali ebrahimi
یكبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود كه مسئول كنترل بلیط به كوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو كرد ولی نتوانست آنرا پیدا كند. سپس در جیب شلوار خود جستجو كرد ولی باز هم بلیط را پیدا نكرد. سپس در كیف خود را نگاه كرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا كند.بعد از آن او صندلی كنار خودش را جستجو كرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نكرد!

مسئول بلیط گفت : دكتر اینشتین ، من می دانم كه شما كه هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم كه شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد كه فیزیكدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : دكتر انیشتین ، دكتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم كه شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم كه شما یك بلیط خریده اید.

اینشتین به او نگاه كرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم كه چه كسی هستم. چیزی كه من نمی دانم این است كه من كجا می روم 

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط ali ebrahimi
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 دی 1390 توسط ali ebrahimi

باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم   

 من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم

………………………..

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت

این یار قدیمی چه وفایــی دارد


ادامه مطلب
طبقه بندی: پیامک عاشقانه،  پیامک، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390 توسط ali ebrahimi

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
  که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
  فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
  تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
  چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
  که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
  برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را


طبقه بندی: عاشقانه ها، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390 توسط ali ebrahimi

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .


 یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

 


نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی 1390 توسط ali ebrahimi
در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ۵٠ سنت
پسر كوچك دستش را در جیبش كرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به این كه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سكه‌هایش را شمرد و گفت:
براى من یك بستنى بیاورید.
خدمتكار یك بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تمیز كردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود

طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 دی 1390 توسط ali ebrahimi
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5